روزها فکر من این است /همه شب سخنم ...
ک چرا؟! واقعا چرا؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط رویا
|
من همین جا هستم! اما او را ک میبینم دیگر مجالی برای گفتنم باقی نیست! شاید همچنان "نگفتن"ها مشتری بیشتری دارد! شـــــــــــــاید!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط رویا
|
نه! هرگز! هرگز هیچ کس چنین خطری را ب چنان خاطره ای تاب نیاورد. از آن ک خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست,بلکه صد چندان بر زشتی آن ها می افزاید... صد چندان بر زشتی آن ها می افزاید
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط رویا
|
دیگر حتی آسمان هم برایم بی "سکوت" شده ســـت...
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط رویا
|
خــــــــســـتـــــه ام!
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد1390ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط رویا
|
zohreh jan ghof webamo up konam!vali bavar kon hich enerzhiyi vas up kardano in harfa nawram! yani dg hich zogh o shoghi vas inkara namunde!!!!!!
nemidunam!!!Nghar k dg hich arzeshi nadare inkara vasssam!!donbale ye sharayet va ehsaSe tazAm!!:D!!
+ نوشته شده در دوشنبه 20 تیر1390ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط رویا
|
مدرسه هام که شروع شدن(البته واس ما که خیلی وقته شروع شده!!)
برا همه آرزوی موفقیت میکنم توسال جدید!
برا ما هم دعا کنین!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 31 شهریور1389ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط رویا
|
باورنمیکنم،هرگز باور نمیکنم که سالهای سال همچنان زنده ماندنم بطول انجامد.یک کاری خواهدشد.زیستن مشکل شده است و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام مینهند و دیرمیگذرند که احساس میکنم خفه میشوم.هیچ نمی دانم چرا؟اما میدانم کس دیگری به درون من پاگذاشته است و او است که مرا چنان بی طاقت کرده است که احساس میکنم دیگر نمیتوانم درخودم بگنجم.درخودم بیارامم.از «بودن ِ»خویش بزرگتر شده ام و این جامه برمن تنگی میکند.
این کفش تنگ و بیتابی فرار!عشق آن سفر بزرگ!...
اوه ،چه میکشم!!
چه خیال انگیز و جانبخش است «اینجانبودن» !
برگرفته از "کویر"، دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 مرداد1389ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط رویا
|
از مترسکی سوال کردم:آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟
پاسخم دادو گفت:درترساندن دیگران برای من لذتی بیاد ماندنی است.
پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزارنمی شوم!
اندکی اندیشیدم و سپس گفتم:راست گفتی!من نیز چنین لذتی
را تجربه کرده بودم.
گفت:تو اشتباه می کنی زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی راببرد
مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!
سپس اورا رها کردم درحالی که نمی دانستم آیا مرا می ستاید یا تحقیر می کند.
یک سال بعد مترسک,فیلسوف و دانا شد و چون دوباره از کنار او گذشتم دو کلاغ را دیدم که سرگرم لانه ساختن زیر کلاه او بودند!
"جبران خلیل جبران"
+ نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط رویا
|
سال تحصیلی 89-88 در یک چشم بر هم زدن!
البته ما که چیزی ازش نفهمیدیم !!چون یه جورای تقریبا کل ترم 2 رو سر کلاس نرفتیم!!!!!
تو ادامه مطلب یه سری عکس گذاشتم از کلاسمون و مدرسه و کلا".......
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 16 خرداد1389ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط رویا
|